کتاب و کتاب خوانی

نام کتاب:       این مردم نازنین
           
قصه های رضا کیانیان با مردم

نام نویسنده: رضا کیانیان
انتشارات: نشر مشکی
نوبت چاپ: پنجم - ۱۳۸۸
چاپ: تندیس نقره ای
نوع کتاب: خاطرات

رضا کیانیان: این کتاب را پیش کش می کنم به هایده به خاطر تمام روزها و شب هایی که نتوانست به راحتی و تنهایی در کوچه و خیابان با شوهرش قدم بزند. به خاطر تمام لحظاتی که نتوانست در رستوران، کافی شاپ، سینما، تاتر و مهمانی با شوهرش تنها باشد. (ص ۵)

کلوزآپ
بعد از سریال آپارتمان نوشته ی فرهاد توحیدی و به کارگردانی اصغر هاشمی و تهیه کننده گی بهروز خوش رزم و مدیر تولیدی کسی که قسط آخرم را نداد، شهرت ام آغاز شد.

دیگر مردم مرا می شناختند و گاهی به اسم صدا می زدند. یک روز از دفتر مجله ی گزارش فیلم برمی گشتم و در بلوار کشاورز به طرف پارک لاله می رفتم، سر خیابان توس، سه تا دختر دبیرستانی من را دیدند و جیغ زدند!
بالاخره آن اتفاق جادویی افتاد. دختران با دیدن من جیغ زدند. خوش حال شدم. خیلی. شهرت به سراغ من آمده بود. در پیاده رو می رفتم. طعم شهرت را مزه مزه می کردم. شیرین بود. مثل همیشه خیال ام به پرواز درآمد. رفتم به آینده. به شهرتی غلیظ تر. بیش تر و بیش تر. تا این که از خودم پرسیدم: همین را می خواستی؟ کمی در ذهن ام مکث کردم. جواب ها را سبک سنگین کردم. و بالاخره جواب دادم: نه! البته نه! اگر همین را می خواستم باید می دیدم مردم چه می خواهند و همان را ادامه می دادم. باید می دیدم دخترانی که دست به جیغ شان خوب است چه می پسندند و به پسند آن ها جواب می دادم.

اما من آن چه را که خودم می خواهم، دوست دارم. پسند خودم برای ام مهم تر است.من نمی خواستم فقط مشهور شوم، می خواستم بازیگر شوم. مشهور هم شدم، چه به تر.

پسند من این بود که نقش های گوناگون بازی کنم. دوست نداشتم در زندان یک نقش بمانم. دوست نداشتم در زندان پسند تماشاگر بمانم. خوب، باید تصمیم می گرفتم. تصمیم گرفته بودم. باید ادامه می دادم. پسند تماشاگر فریبنده است. نباید تسلیم می شدم. یاد قصه ی اولیس افتادم که وقتی قرار بود به جزیره ی پریان اغواگر برسد، دستور داد او را به دکل کشتی ببندند و هر چه فریاد زد بازش کنند، باز نکنند تا از آن جزیره بگذرند.

نباید اغوا می شدم. درست جلوی سینما بلوار بودم که خودم را به دکل کشتی بستم.

امروز، سال ها از آن ماجرا می گذرد. نقش های گوناگون بازی کرده ام. مشهور هم شده ام. اما هر روز اغوایی تازه تر پیش می آید. باید همیشه نزدیک دکل کشتی باشم. باید به بازیگری ادامه دهم.

شهرت، تنهایی را می دزدد. همه جا نگاه ات می کنند. همه جا با تو هستند. زیر ذره بین هستی. فقط در خانه می شود تنها بود. اگر تلفن های علاقه مندان بگذارند! در خانه هم باید همیشه پرده ها کشیده باشد. همسایه ی علاقمند هم زیاد است. من هم مثل هر آدم دیگری تنهایی می خواهم. من هم به تنهایی نیاز دارم. بازیگری در هر شکل اش تنهایی ندارد. بازیگر، پشت صحنه و روی صحنه همیشه با عده ای دم خور است. تنها نیست... و من که تنهایی ام را دوست دارم و بازیگری را فراتر از دوست داشتن دوست دارم، چه باید می کردم، بیرون از زمان هایی که بازی می کردم و بیرون از زمان های زندگی جمعی و اجتماعی، تصمیم به نوشتن گرفتم. بالاخره نوشتم و نویسنده شدم. بعدتر مجسمه هم ساختم. این روزها عکاسی هم می کنم، نقاشی هم می کنم. تنهایی ام را ساختم و بازیگری و مردم را هم از دست ندادم. من مردم را دوست دارم. شلوغی را دوست دارم. تنهایی را هم دوست دارم. حالا همه را دارم. خدا را شکر.

من در خیلی قلب ها، خانه ای دارم. هیچ وقت آواره نمی شوم. بی سرپناه نمی مانم. این همه قلب، این همه خون، این همه تپش. این همه عشق، این همه تنهایی واین همه مردم. این مردم نازنین.

مایکل کین تعریف کرده: یک بار که در کنار رودخانه ی تایمز لندن قدم می زدم یک خانواده ی سه نفره ی ایرانی او را می بینند. می شناسند و کلی خوش حال می شوند. جلو می آیند و با ابراز غیر قابل وصف خوش حالی شان از او می خواهند که عکسی بگیرند. او قبول می کند. پدر خانواده دوربین را به کین می دهد و خودشان سه نفری پشت به رودخانه می ایستند و به او می گویند: حاضریم، بگیر! از این دست ماجراها برای همه ی بازیگران رخ می دهد. از جمله برای من.

مدتی است که تصمیم گرفته ام این گونه خاطره های ام را بنویسم و چاپ کنم. همین است که در دست دارید.
خیلی از این ماجراها را فراموش کرده ام، خیلی هاشان را هم نمی شود چاپ کرد، که در این کتاب نیستند.
ماجراهایی را که می خوانید، به لحاظ تاریخ وقوع مرتب نشده اند. پس و پیش هستند. مهم نیست. مهم تر نکته هایی است که دارند. در این مدت هر برخورد جالبی که با مردم برای ام پیش آمده رایادداشت کردم . سعی کردم خاطرات گذشته را هم به یاد بیاورم. به هر حال هر چه را به یاد آوردم و هر چه را قابل چاپ بود، در این دفتر آوردم.

امیدوارم سالهای بعد، دفترهای دیگرش را هم چاپ کنم. اما نمی دانم تا دفتر چندم وقت خواهم داشت.

نام این کتاب را هوشنگ گلمکانی انتخاب کرده. وقتی دو سال پیش، تعدادی از همین خاطره ها را به مجله ی فیلم دادم تا به عنوان بهاریه چاپ کنند، نامی برایشان نداشتم. هوشنگ گلمکانی این نام را پیش نهاد کرد. از او سپاس گزارم. (ص ۷ تا ۱۰)

روز – شب – خارجی – خیابان های تهران
بارها پیش آمده که وقتی در حال راننده گی هستم و عده ای خلاف می کنند، عصبانی شوم. مثلا چراغ قرمز رد می کنند، از فرعی با سرعت وارد اصلی می شوند، یک طرفه می رانند، دوبله پارک می کنند و سد راه می شوند. عصبانی می شوم و بوق می زنم یا راه نمی دهم. خلاف کارانی که به آن ها اعتراض می کنم به من می گویند شما دیگر چرا؟ شما که الگوی جامعه هستین چرا بوق می زنین؟ شما دیگه چرا راه نمی دین؟ چرا اعتراض می کنین؟ (ص ۳۰)

روز – داخلی – یکی از بازارهای کیش
با هایده، علی، مانی، خاله پری، جمیله و... رفته بودیم کیش. در یکی از بازارها می گشتیم. خانم ها در مغازه های لباس و وسایل خانه گی می گشتند. من و علی هم دنبال یک دوربین بودیم. قرار بود علی یک دوربین عکاسی بخرد. من و علی به سرعت دوربین را انتخاب کردیم و خریدیم و بعد کلی گشتیم. کلی به این و آن خندیدیم، تا این که حوصله مان سر رفت و دنبال خانم ها گشتیم. در یک مغازه ی لباس فروشی دیدیم شان. داخل شدیم و فروشنده تا مرا دید خوش حال شد و جلو آمد، خوش و بش کرد و سپس معذرت خواهی کرد و اجازه خواست به مشتری های اش برسد. دوباره رفت سراغ خانم ها که داشتند مصرانه چانه می زدند. البته فقط مانی- مادر هایده- و خاله پری چانه می زدند. فروشنده باز هم از من معذرت خواهی کرد.

گفتم: راحت باش من با این خانم ها هستم.همسرم، مادر زن ام، خاله ام، دختر خاله ام و ...

فروشنده برای اش جالب شد و تخفیف خوبی به همه داد. من به شوخی گفتم: اشتباه کردی تخفیف دادی، چون اگر بدانی این خانم ها کی هستند، باید تخفیف دیگری هم بدهی.

پرسید کی هستند؟

فروشنده ی جوانی بود، مودب و اهل شعر. چون از چند شاعر معاصر ابیاتی را با خط خوش به در و دیوار مغازه اش نصب کرده بود، از جمله سهراب سپهری.

گفتم: این دو خانم ( به مانی و خاله پری اشاره کردم) خواهران سهراب سپهری هستند.

فروشنده آن قدر خوش حال شد که می خواست لباس ها را مجانی بدهد. حالا قضیه برعکس شده بود، مانی و خاله پری اصرار داشتند که فروشنده پول لباس ها را بگیرد! (ص ۳۹ و ۴۰)

روز – خارجی – اطراف خرم آباد
در اطراف یکی از شهر های مرکزی ایران فیلم برداری داشتیم. همه ی بازیگران محلی بودند. فقط من، فیلم بردار و عکاس غیر بومی بودیم. در یکی از صحنه ها می بایست جلوی دوچرخه ی یکی از بازیگران محلی می نشستم و او مرا از کوه و در و دشت و رودخانه... عبور می داد. قرار اولیه این بود که درهم دیزالو شوند.

صحنه های در و دشت و رودخانه را گرفتیم و رسیدیم به کوه. کارگردان روی تپه ی مقابل به هم راه فیلم بردار مستقر بود. از همان جا بازیگر محلی را که خیلی قوی هیکل بود خطاب قرار داد و فریاد زد: از دوچرخه پیاده شو و برو بالا. من برای کارگردان پیغام دادم که اگر ایشان دوچرخه را روی دوش اش بگذارد و برود بالا شاید زیباتر باشد. کارگردان پیشنهاد مرا قبول کرد و از همان تپه ی مقابل فریاد زد: دوچرخه را روی شانه ات بگذار و بالا برو.

بازیگر محلی قوی هیکل با فریاد پرسید: با کیانیان؟ (ص ۵۶)

روز – داخلی – فرودگاه اُرلی پاریس
به هم راه محمد تحت کشیان، رضا عطاران، آقای موسوی و همسرش از فرودگاه ارلی بیرون می آمدیم.
یک خانم مسن ایرانی مرا کشف کرد. جلو آمد و خانم سی ساله ای، که بچه ای در بغل داشت را به من نشان داد و گفت: این دختر من از بچه گی عاشق شماست.

با او سلام و علیک و خوش و بش کردم و می خواستم زودتر بروم چون بقیه منتظرم بودند. بعد از خداحافظی گفتم: پسر شما، اشاره به کودکی که در بغل خانم بود، خیلی شبیه کودکی های من است.
خانم جوان جیغ خفیفی کشید و ماچی آب دار از لپ پسرش کرد! (ص ۷۲)

روز – داخلی – کابین خلبان ایران ایر
در خیلی از پروازها، مهمان داران به من لطف می کنند و به خصوص در پروازهای خارجی از من دعوت می کنند به کابین خلبان بروم.

۱. به سمت پاریس می رفتم که خلبان از من دعوت کرد به کابین اش بروم.

با خلبان و کمک اش گفت و گو می کردم. از شیشه ی جلوی هواپیما بیرون را می دیدم . بالای ابرها بودیم. ابرها تکه پاره بودند و از لابه لای شان کوه های پر برف و مزارع آلمان دیده می شد. از خلبان پرسیدم: شما که اکثرا زمین را از بالا نگاه می کنید. این نگاه روی شما تاثیر می گذارد؟

گفت: خیلی... خیلی.

گفتم: می شود توضیح بدهید؟

گفت: مسایل و مشکلات زندگی برای ام کوچک می شوند. زیاد درگیرشان نمی شوم. از روی آن ها می گذرم. به همسرم هم می گویم، ولی او مثل من نگاه نمی کند، در گیرشان می شود.

۲. سال بعد از هلند به ایران می آمدم، باز هم با ایران ایر، باز هم مهمان کابین خلبان بودم. برای او تعریف کردم که خلبان قبلی برای ام چه گفته.

گفت: چه فرقی می کند آدم بالا باشد یا پایین؟ ما داخل کابین همه اش به فکر کنترل هواپیما و سرگرم این همه دگمه ای هستیم که این جاست.

وقتی هم پایین روی زمین هستیم سرگرم آن همه گرفتاری ای هستیم که آن جاست.

مهم این است هرکجا که هستی زنده گی کنی و سرگرم و گرفتار روزمره گی نشوی. با گوشه نشینی و چله نشینی به جایی نمی رسی. می رسی، اما به اوج نمی رسی. باز وقتی میان مردم بروی همه چیز عوض می شود. اگر مردی! میان مردم باش و به اوج برس...

مرتاض ها درگوشه ای می شینند و در خودشان فرو می روند.

معلوم نیست وقتی میان مردم بیایند باز هم بتوانند به همان حال و هوا برسند.

گفتم: چه نگاه خوبی داری. دو سال پیش یک نفر از هند آمده بود و با حیرت برای ام تعریف می کرد، مرتاضی را دیده که صبح زیر آب رودخانه می رفته و غروب بیرون می آمده. من تعجب نکردم و به او گفتم قورباغه هم می تواند این کار را بکند. از کسی که روی آب هم راه می رود تعجب نمی کنم، چون پشه هم می تواند روی آب راه برود. کار سخت و حیرت آور برای آدم این است که بتواند میان مردم باشد و آدم خوبی باشد. به همه احترام بگذارد و حق کسی را زیر پا نگذارد.

گفت: پس می بینی که مهم نیست روی ابرها باشیم یا زیر ابرها. مهم این است که آدم باشیم. (ص ۷۳ و ۷۴)

روز – شب – داخلی – خارجی – مکه
۱. با کمال تبریزی،حسن پور شیرازی، عمو پورنگ، سیروس مقدم و ... به سرپرستی آقای نوروز بیگی رفته بودیم مکه. بقیه ی کاروان مان هم زایرین معمولی بودند.

هم کاروانیان ما از دیدن ما تعجب می کردند. ایرانیان دیگر هم که با کاروان های دیگر آمده بودند و ما را در مدینه و مکه می دیدند، تعجب می کردند و می پرسیدند: شما هم مکه می آیید؟ یا می گفتند: خوشا به سعادت شما.
مثل این بود که گویا ما تازه مسلمان شده ایم. به ما التماس دعا می گفتند. مطرب و مکه؟! (ص ۸۲)

...

۵. وقتی در مدینه به زیارت مسجد قبا می رفتیم، دیدم در حیاط مسجد تعدادی زن و مرد افریقایی جمع شده اند و کسی، شاید راهنمایشان، داشت چیزهایی برای شان می گفت. شاید داشت آماده شان می کرد که چگونه به زیارت مسجد بروند. من دوربین داشتم و می خواستم از آن ها عکس بگیرم. از پیرزنی که مرا نگاه کرد، با اشاره پرسیدم: می توانم عکس بگیرم. با سر جواب مثبت داد. چند تا عکس گرفتم، که آن ها به سوی مسجد حرکت کردند. با یک آهنگ ریتمیک جاز «یا محمد (ص)» می گفتند، می رقصیدند و به سمت مسجد می رفتند. من آن قدر مسحور رقص و آوازشان شدم که یادم رفت عکس بگیرم. چند روز بعد در مکه، داشتم طواف کعبه می کردم که همان پیرزن را لابه لای طواف کننده گان دیدم. می رقصید و با ذکر یا الله، با همان ریتم، طواف می کرد. مرا دید، لبخندی زد و لای جمعیت گم شد. (ص ۸۴)

...

۶. بچه های یکی از شبکه های تلویزیون خودمان که گزارش تهیه می کردند، مرا دیدند. گزارش گر نزد من آمد و پرسید: اجازه می دهید مصاحبه کنیم؟

پرسیدم در باره ی چی؟

گفت: در باره ی احوالات شما در مکه.

گفتم: شما در باره ی مسایل شخصی تان مثلا اتاق خواب تان مصاحبه می کنید؟

گفت: چه ربطی دارد.

گفتم: در اتاق خواب دو نفریم و خدا. این جا از اتاق خواب هم شخصی تر است، چون فقط یک نفریم و خدا. (ص ۸۴ و ۸۵)

شب – داخلی – فرودگاه مهرآباد
چند سال پیش با هایده و علی در فرودگاه مهر آباد منتظر صنم بودیم که از پاریس بیاید.

او در کنسرواتوار پاریس درس می خواند. ویلن سل می نوازد. برای تعطیلات به ایران می آمد. مردم با من خوش و بش می کردند، تا بالاخره هواپیما نشست و مسافرین آمدند.

راه رویی میان استقبال کننده گان باز شد و از راه رسیده گان با چرخ ها و چمدان های شان آمدند.

صنم هم آمد. جلو رفتیم و روبوسی کردیم. چمدان اش را من گرفتم و راه افتادیم.

صنم ویلن سل اش را در جلدی مثل کوله پشتی روی دوش اش انداخته بود.

در این احوال صدای دو نفر را می شنیدم که یکی گفت: دخترشه. نه؟

دیگری گفت: آره می شناسم اش.

اولی گفت: چرا گیتارش این قدر بزرگه؟

دیگری گفت: خب. دختر کیانیانه دیگه. (ص ۱۱۹)

روز– خارجی – حوالی اسالم شمال
با نریمان، طه و مصطفی قصد داشتیم به ساحل اسالم برویم، همان جا که تنه های بریده شده ی درخت های جنگلی سر از آب بیرون آورده اند و سبز و خزه بسته شده اند. مصطفی می راند. کنار جاده ایستاد و من از مردی محلی که می گذشت، پرسیدم: جاده ی قدیمی اسالم کدام است. با لهجه ی شمالی جواب داد، جاده ی اسالم – خلخال فلان جاست. گفتم می خواهم به ساحل بروم. جاده ی آسفالته ی جدید را نشان ام داد. گفتم جاده ی قدیم کجاست؟ او کمی مکث کرد. به من خیره شده و با فریاد گفت: به به هنر پیشه ی مخصوص!

طه گفت: قارچ و پیاز هم داریم! (ص ۱۴۴)

شب – داخلی – خارجی – مشهد
مسابقه ی فوتبال ایران و امریکا، جام جهانی 98 را در خانه ی پدر و مادر خدابیامرزم می دیدم. دیر وقت بود. وقتی ایران اولین گل را زد، از خوشحالی و هیجان داد زدم و بلافاصله جلوی دهان خودم را گرفتم تا پدر و مادرم را که خوابیده بودند بیدار نکنم. مطمئن بودم که مادرم بیدار شده، چون همیشه منتظر بود صدایی بشنود تا بیدار شود. بعد از بازی و برد ایران به خسرو تلفن زدم که با هم برویم بیرون. رفتیم به خیابان گردی و تماشای مردم. اول رفتیم حرم، که غلغله بود.عده ای جلوی پنجره ی فولاد موج مکزیکی می زدند و شعار می دادند: رضا، رضا، متشکریم! و بعد رفتیم خیابان های بالا. انتهای بلوار سجاد، عده ای جوان شناسایی ام کردند. دنبال ما افتادند و لایی می کشیدند. شناسایی کننده گان اضافه شدند، ترافیک زیاد شد و خیابان بند آمد. دیگر هیچ ماشینی نمی توانست جا به جا شود. کلی جوان پیاده شدند و شعار می دادند: رضا باید برقصه! (ص ۱۵۱)

روز – شب – داخلی – خارجی – خیلی جاها
سال ها پیش که تازه معروف شده بودم، روزی در ترافیک خیابان بهشتی، پشت فرمان رنو 5 سبزم نشسته بودم. پسر جوانی قصد داشت شیشه ی ماشین را پاک کند. تا مرا دید، کمی صبر کرد، به من خیره شد و پرسید: تو بازیگری؟ گفتم: بله. گفت: اسم ات چیه؟ گفتم: تو باید بگی. گفت: اولِ اسم ات رو بگو. گفتم: ک. گفت: کتیبایی؟ بارها مرا با اسامی بازیگران دیگر صدا زده اند و از من امضا خواسته اند. اوایل برای آن ها توضیح می دادم که من هاشم پور نیستم. قریبیان، انتظامی، نصیریان، رشیدی و... نیستم. من رضا کیانیان هستم، اما بعدتر اصراری نداشتم و ندارم. با هر اسمی صدای ام کنند جواب می دهم و برای شان امضا می کنم. به اسم خیلی ها امضا داده ام، حتی مجید انتظامی. اما یک روز خانم سن و سال داری مرا به اسم تهرانی صدا زد و از من امضا خواست. من هم به نام هدیه تهرانی برای اش امضا کردم. (ص ۱۵۶)

روز – داخلی – خارجی – خیابان – تاکسی
منتظر تاکسی بودم. خانمی از پیاده رو با صدای بلند خطاب به من گفت: نبینم ماشین نداشته باشی.

سلام کردم و گفتم: با این وضعیت ترافیک، با تاکسی راحت تر می شود رفت و آمد کرد.

دیدم یک تاکسی نگه داشت و گفت: بیا بالا آقا رضا.

خواستم مقصد را بگویم گفت: بیا بالا.

جلو نشستم. سلام کردم و مقصد را گفتم.

شروع کرد به گفتن، نالیدن، انتقاد کردن و پرسیدن. فیلم بین حرفه ای بود. از حرف های اش معلوم بود قبل و بعد از انقلاب تماشاگر سینما بوده. گفت: اوضاع ما که کساده. روز به روز هم بدتر می شه. سال دیگه هم که باید این شغل رو ببوسیم و بذاریم کنار. پرسیدم: چرا؟ روز به روز که تعداد تاکسی ها بیش تر می شه. این همه شرکت خصوصی تاکسی رانی تاسیس شده. یک تاکسی سبز را که راننده ی زن داشت نشان داد و گفت: به خاطر اونا.

گفتم: خانم ها که کاری به کار شما ندارن.

گفت: فعلا خجالتی هستند، اما تا سال دیگه پررو می شن و دیگه کسی جلودارشون نیست. زن ها دارن همه جا رو می گیرن.

گفتم: یه مدتی هم شما بشین خونه و استراحت کن، بذار اونا کار کنن. بد نیست!

گفت: همین جوری هم می شه. مطمئن باش. اما هزار تومن که مرد دربیاره برکت اش بیش تر از صد هزار تومنه که زن در بیاره.

پرسیدم: آخه چرا؟

گفت: چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است. دلیل نمی خواد دیگه. معلومه!...

باز هم حرف زد و گفت: شما تا چند وقت دیگه بی کار می شین. زن ها همه جا رو گرفتن. اسم فیلم ها رو نگاه کن. یک زن، دو زن، سه زن، همیشه پای یک زن در میان است، زن ها فرشته اند. (ص ۱۶۲ و ۱۶۳)

دیگر کتاب های رضا کیانیان
سومین سرنوشت داوود
ماجراجوی جوان
بازیگری
تحلیل بازیگری
شعبده ی بازیگری
بازیگری در قاب
ناصر و فردین
عکس های تنهایی

بعضی از فیلم ها و سریال های رضا کیانیان که در این کتاب نامی از آن ها به میان آمده
باغ فردوس، پنج بعداز ظهر
ماهی ها عاشق می شوند
صد سال به این سالها
خانه ای روی آب
سینما سینماست
مادرم گیسو
صداها
خاک آشنا
مختارنامه
چتری برای دو نفر
روبان قرمز
یه بوس کوچولو
سر نخ (سریال)
وکلای جوان (سریال)
شلیک نهایی(سریال)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 20:1  توسط   | 

با تشکر از آقای آریا فانی برای معرفی کتاب و آقای رضا کهبدی برای تهیه بخشی از خلاصه کتاب. - نخ نما

 نام کتاب: هر کجا هستم باشم
نام نویسنده: پریدخت سپهری (خواهر سهراب سپهری)
انتشارات: نشر پیکان
نوبت چاپ: چاپ اول ۱۳۸۴، چاپ دوم ۱۳۸۸
چاپ: چاپخانه سهند
نوع کتاب: سرگذشت نامه، خاطرات


به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است.

سهراب سپهری

 

دچار یعنی عاشق.
و فکر کن که چه تنهاست
اگر ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد.

سهراب سپهری

 

و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست.
و عشق صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند.

           سهراب سپهری

 

بابد کتاب را بست.
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد،
گل را نگاه کرد،
ابهام را شنید.
باید دوید تا ته بودن.
باید به ملتقای درخت و خدا رسید.
باید نشست
نزدیک انبساط
جایی میان بیخودی و کشف.

           سهراب سپهری

فرازهایی از کتاب
۱. [پریدخت سپهری]: «سهراب، بچه ها کتابی از کریشنا مورتی گرفته اند و می خوانند. تو درباره این نویسنده چه نظری داری؟»

پس از مکث کوتاهی گفت: «چند سال پیش کتابی از او خواندم. او از دیدن یکراست و رویاروی سخن می راند. از همان چیزی که سال هاست میان دریافت های زندۀ من نشسته. پیش از این که این کتاب به دست من افتد، نامی از او نشنیده بودم. اما در این کتاب، بسیاری از گفته های مرا بازگفته است. روشن بینی او، پرده را با اطمینانی زیبا کنار می زند.» و ادامه داد: «گاه زیبایی چنان به ما نزدیک می شود که از تار و پود دریافت می گذرد و در ما سرازیر می شود. باید همیشه چنین باشد. سال ها پیش در بیابان های شهر خودمان، زیر درختی ایستاده بودم. ناگهان خدا چنان نزدیک آمد که من قدمی به عقب رفتم. مردمان پیوسته چنین اند. «تماشای بی واسطه را و رو در رو» را تاب نمی آوردند. تنها به نیمرخ اشیا چشم دارند.» (ص ۲ و ۳)

۲. [پریدخت]:مطلبی درباره نقاشی تو و «خالی»های تابلوهایت خواندم. هر کس تعبیری بر آن دارد. بعضی «خالی متعالی»اش می نامند و بر این اعتقادند که فضای خالی احساس خلوت و خلأ ایجاد نمی کند. آن را به تعبیری تأمل و مراقبه در خویشتن خویش و در فضاهای بی کران می شناسند. من فکر می کنم این «خالی»ها، با کلمه «تهی» شعرهایت وجه اشتراکی داشته باشد. در هشت کتاب بیست و دو بار کلمه «تهی» را به کار گرفته ای. نظرت چیست؟»

«من همیشه در تهی نقاشی هایم پنهانم. صدای من از آن جا رساتر به گوش می رسد. در تهی ها، نگاه از پرواز باز نمی ماند. اما پری ها جزیره های روی آب اند. نگاه آن جا می نشیند. و نیز انگار در تهی، هنوز چیزها شکل نگرفته اند. هنوز شور آفرینش در گردش است. هر چیز ساخته و پرداخته، سردی می آورد. همه نقاشی های دنیا را که روی هم بگذاریم، به اندازه یک سنگ کنار جاده حقیقت ندارد.»

« چه خوب تحلیل می کنی، و چه احساس روشنی نسبت به آن چه در پیرامون می گذرد داری. کاش من هم می توانستم. نه، نه، من قادر نیستم. چون از ابتدا مثل تو حق انتخاب نداشتم. مثل پر کاهی بودم که همراه امواج به هر سو کشانده می شدم. اما تو توانستی انتخاب کنی و به رغم آن چه برایت تدارک دیده شده بود، در مسیر درست استوار قدم برداری. بله، این آگاهی و جهان بینی را طی سال ها، در سفر و حضر، در تجارب شخصی، در شناخت موجودات زنده، و در راه طبیعی زندگانی ات بازیافته ای. اما من ...»

[سهراب] :«اما تو ... می بینم که خوب و بد می کنی، برتری می دهی، و خویشتن را در آن چه هستی دخیل می بینی و در تلاش تسلط بر سرنوشتِ خود، اندوهگین می شوی. فروگذار این اندیشه را و فراتر رو. می دانی در چرخۀ زیست همه چیز خود به خودی است، و هر چیز ناچار آغاز و پایانی دارد. مهلت تماشا از دست مده.»

«تماشا؟ تماشای چه؟»

«چه چیز از طبیعت در خور تماشا بیش؟ خاک انباشته از زیبایی است. دیگر چشم های من جا ندارد. چشم های ما کوچک نیست، زیبایی کرانه ندارد.» (ص ۳ و ۴)

۳. [سهراب]: کلام لائو تسه را بشنو: «بی که پای از در برُون نهی، جهان را یکسر توانی شناخت.» (ص ۴)

۴. [سهراب]: «صدای گریه ای خاموش را در خودم می شنوم.» (ص ۱۰)

۵. برای سهراب جدا شدن از خانواده و اقامت تنها در شهری دیگر هیچ گونه ایرادی را برنمی تافت، غیرمعمول و سئوال برانگیز نبود و مخالفتی را برنمی انگیخت، چون مرد بود. می توانست تصمیم بگیرد، انتخاب کند، و به تحصیل در سطوح بالاتر بپردازد. اما من زن بودم. باید محرومیت ها را می پذیرفتم. به علف هرزی ماننده بودم که با دست های مصلحت از جا کنده شده، و به جایی ناشناس و محیطی نامأنوس افکنده می شوم. و چه باک که دنیایم با دنیای دیگری که برایم تدارک دیده شده بود فاصله ها داشت. و چه چاره که ادامه تحصیل در شهرم امکان نداشت و من ساعت ها در مقابل کتاب هایم چه دردناک می گریستم. آیا این که زندگی هر کس انتخاب خود اوست، تفکری صحیح و بجاست؟ (ص ۲۳)

۶. [سهراب]: «در هیچ کاری عجله نکن. تنها برای زندگی کردن باید شتاب داشت. چون زمان می گذرد . آن وجود دقیق که در ما نهفته از دسترس ما دور است.» (ص ۵۲)

۷. [پریدخت]: محدودیت های مادی زندگی در عزم و اراده سهراب خللی وارد نساخت. پا برجا و استوار مقاومت کرد. روی پای خودش ایستاد و به آن چه هدفش بود رسید. جهان را درنوردید. به فرهنگ و سنن قبایل گوناگون بشری، یعنی به آن چه لازمه کاوش یک پژوهشگر، شاید هم به تعبیری سیر و سلوک یک سالک بود، دست یافت و به بلوغ فکری و جهان بینی خاص نائل آمد، آن چه من همواره در آرزویش بودم، لیکن جبر قراردادهای اجتماعی، شاید هم به تعبیری عدم اعتماد به نفس، قدرت مقاومت را ناممکن نمود و من به ناچار و نا خواسته در مسیری دیگر افتادم. (ص ۷۳)

خلاصه کتاب
پریدخت سپهری خواهر سهراب سپهری در حال رفتن به بیمارستان برای عیادت برادر بیمارش، سهراب است. او در پشت ویترین یک کتابفروشی، هشت کتاب سهراب را می بیند و غروری همراه با رنج و تاسف او را فرا می گیرد. به بیمارستان می رود و اتاق برادرش را خالی می بیند. سنگینی تمامی غم های دنیا را روی قلبش حس می کند، چون تصور می کند سهراب را برای همیشه از دست داده است. اما سهراب را به اتاق دیگری منتقل کرده اند. وقتی در اتاق دیگر بیمارستان سهراب را می بیند خیالش راحت می شود. از او در مورد کریشنا مورتی می پرسد و نقاشی های خود سهراب که مملو از قسمتهای تهی هستند. سهراب بسیار ادیبانه جواب خواهر را می دهد. در بیمارستان شاهرخ مسکوب، دوست دیرینه سهراب، به دیدارش می آید و کتاب «در کوی دوست» را به او اهدا می کند.

پریدخت سپهری همیشه نگران از دست دادن سهراب بوده است. او به خاطر می آورد سال ها پیش که پدرش را در اثر بیماری از دست داده و همسرش او را به بهانه ای دیگر از بابل به سمت تهران می آورده تا از فوت پدر با خبر شود، او نگران از دست دادن سهراب بوده است نه پدر.

پریدخت همواره از دختر بودن خود در عذاب بوده است. چون مانند سهراب پسر نبوده و از آزادی های خاص خود برخوردار نبوده است. اما سهراب همیشه او را به شکل موثری راهنمایی می کرده و از او می خواسته به جای غبطه خوردن، خود را به گذر زیست بسپارد و رهایی را احساس کند. سهراب یک بار از پریدخت و بار دیگر از پدرش می خواهد که مدل نقاشی او شوند. پدر تیراندازی را به سهراب آموخته بود. سهراب با پدر و عمو ها به شکار می رفت. آن ها هیچ وقت پریدخت را با خودشان نمی بردند. شکار و صحراگردی کاری مخصوص مردان بود. و از بد حادثه پریدخت پسرمتولد نشده بود. برای آن ها شکار چه لذتی داشت! و چه تدارکی برایش می دیدند! تاریک و روشن بامداد جمعه، با تفنگهای برق انداخته و کوله پشتی های مجهز از باغ خارج می شدند. از میان دشت ها می گذشتند و هنگام طلوع آفتاب در دامنه تپه ای سرسبز برای صرف صبحانه اطراق می کردند. پریدخت این چیزها را دوست داشت و با چه حسرتی رفتن آنها را تا آخرین قدم هایشان بدرقه می کرد. اما هرگز نتوانست صبحدم کشتزار را ببیند، هر چند که می توانست ساعت ها بدون احساس خستگی راه برود. آخر او نیز زاده کویر و صحراهای وسیع بود. پریدخت هر چه فکر می کرد علت این محرومیت را نمی فهمید و توجیهی بر آن نمی یافت و نمی دانست که این ممنوعیت ها در آینده منجر به چه ناکامی های بزرگتری خواهد شد و سرنوشت زندگی او ناخواسته چگونه رقم خواهد خورد.

سهراب خطاطی، نقاشی، شکار و الفبای مرس را از پدرش یاد گرفت. سهراب رو به روی پدر می نشست و حرف هایش را با دستگاه مرس برای پدر مخابره می کرد. پدر سهراب کارمند اداره پست و تلگراف کاشان بود و یک بار در کمال ناباوری دیگران توانست دستگاه مرس را، که از کار افتاده بود، تعمیر کند. یکی دیگر از دل نگرانی های پریدخت بیماری پدر بوده است. باز جای شکرش باقی بود که مادر در اداره ای کار می کرد.

در شهر کاشان اولین بار سینما را عموی مادر پریدخت، لسان سپهر وارد نمود. پریدخت از خاطرات کشف حجاب و جنگ جهانی دوم حرف  می زند، و از دوران کودکی، آموزش شنا از بزرگترها، از انارستان، عروسک بازی ها و گل بازی هایش. کودکی پریدخت به قول خودش کودکی رنگینی بوده است. پدر سهراب از وقتی در قم ساکن می شود بیماریش آغاز می گردد، یعنی از زمان تولد سهراب. این بیماری رفته رفته پیشرفت می کند یعنی زمان تولد پریدخت، و اوهمیشه فکر می کرده بچه بدقدمی است. به دلیل همین افکار او همیشه زودرنج بوده و همه به او نازک نارنجی می گفتند. منوچهر، همایوندخت و سهراب بچه های بزرگتر از پریدخت در خانه بودند ولی پروانه خواهر کوچک او بوده است. پدر به خاطر بیماری های دوران کودکی منوچهر زیاد از او انتظار نداشته ولی چشم امیدش به سهراب بوده است. وقتی پریدخت دوران دبیرستان را می گذراند، سهراب به تهران می رود تا در آن جا درس بخواند.

 پریدخت امکان ادامه تحصیل نداشته، وقتی درسش را تمام می کند یک سالی تدریس کرده و سپس در سن هفده سالگی ازدواج می کند و به تهران می آید. سهراب در جشن عروسی خواهرش شرکت نداشته است. پریدخت ازدواجی سنتی و ناخواسته داشته است. پریدخت در خانواده ای مذهبی بزرگ نشده ولی همیشه نماز می خوانده و روزه می گرفته است. اما خانواده شوهرش مذهبی متعصب بوده اند. پریدخت به یاد می آورد که یک بار با سهراب به شب شعر رفته است  و شعری را در آن جا خوانده که در روزنامه هم چاپ شده است ولی خانواده شوهرش به جای تشویق، از آن به بعد باعث عدم حضور او در این گونه محافل شدند. سهراب گاه و بی گاه از نیما و شهریار برای خواهرش می گفته است.زمانی که شوهرش برای کار به جنوب می رود او پیش خانواده شوهرش در تهران می ماند و این اقامت او را خوش نمی آید.

پریدخت، بعد از ازدواج صاحب جعفر و فاطمه و مریم می شود. به عبارتی در بیست و یک سالگی صاحب سه فرزند است .او سخت سرگرم بچه داری و درگیر زندگی و مسایل و مشکلات خاص این دوران است. بچه ها چه شیرین لحظه هایش را پرکرده اند. مجال اندیشیدن به مسایل دیگر کمتر دست می دهد اما نه به آن حد که در کُنه ضمیرش احساس خلا نکند، خلایی که در تمام طول زندگی اش با او است و اکنون هم هست، و متاسف از این که نه به خود به این وادی افتاده، که جبر «زن» بودن و نیز قراردادهای ناهنجار اجتماعی، آن را به او تحمیل کرده است. تولد جعفر هم زمان با انتشار کتاب شعر سهراب به نام «مرگ رنگ» است. در سال ۱۳۳۲ سهراب کتاب «زندگی خواب ها» را به زیور طبع می آراید. جلال و جمیله فرزندان دیگر پریدخت هستند. پریدخت با شوهر و بچه هایش مدتی در شمال اقامت می گزینند. بچه ها که بزرگ می شوند پریدخت به همراه شوهر و بچه هایش برای ادامه تحصیل بچه ها به تهران می آیند.

سهراب به استخدام شرکت نفت در می آید ولی خیلی زود استعفا می دهد. او کارمند سازمان همکاری بهداشت می شود و کتاب شعر دومش را منتشر می نماید. سهراب در توکیو حکاکی روی چوب را یاد می گیرد و به هند سفر می کند. در همان ایام جلال پسر پریدخت نقاشی را می آموزد و پروانه خواهر پریدخت بعد از اتمام هنرستان موسیقی تهران، در اتریش درس موسیقی را ادامه می دهد. پسر بزرگ پریدخت با وجود قبولی در دانشگاه ایران برای ادامه تحصیل به آمریکا می رود. سهراب به اروپا و آمریکا سفر می کند. در همین سال ها او هشت کتاب را به چاپ می رساند. پریدخت گاهی فکر می کرده که زندگی اش بیهوده گذشته و در جای خود قرار نگرفته و هیچ چیز او را خوشحال نمی کند.  اما سهراب معتقد بوده که غرور تنهایی او را فرا گرفته و باید دیدش را به زندگی عوض کند.

سهراب در سال ۱۳۵۹ در بیمارستان به خاطر ابتلا به سرطان دار فانی را وداع می گوید. سهراب قبل از فوتش به جعفر، پسر خواهرش، می گوید حاضر است همه عمرش را بدهد ولی یک دقیقه درد نداشته باشد. پرنده ای روی درخت مشرف به اتاق  سهراب سپهری در بیمارستان می نشیند. پریدخت پای پنجره می رود و می گوید کبوتر است. سهراب آرام می گوید فاخته است. پریدخت فاخته را می بیند. اما روی برمی گرداند تا باز بگوید کبوتر است اما می بیند که سهراب همچون پرنده ای رفته است!

در سال ۱۳۶۰ پریدخت، دخترش مریم و دامادش را به خاطرهواداری از گروهکها از دست می دهد. همسر پریدخت به فراموشی دچار می شود. مدتی او را به سرای سالمندان می فرستند ولی پریدخت احساس می کند از او به خوبی مراقبت نمی شود پس او را به خانه بر می گرداند. پریدخت از خود می پرسد که اگر خود دچار فراموشی بود آیا همسرش به مراقبت از او می پرداخت؟ او در باورش نمی گنجد که این دلسوزی و مراقبت متقابل باشد. با تجارب و دریافت های شخصی گذشته، این باور در او تقویت می شود که «مرد» بودن امتیازی است که خالق از او و نیمی از مخلوقات خود دریغ داشته است.

پریدخت خوشحال است که سهراب زنده نیست تا غم از دست دادن مریم را شاهد باشد. او بعد از مرگ سهراب تصمیم می گیرد کتابی بنویسد وخاطراتش از سهراب و شعرهای خودش را به چاپ برساند.

 این کتاب به عکس های پوراندخت، نقاشی ها، شعرها وعکسهای سهراب  و شعری از نادر نادر پور مزین است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 20:46  توسط   | 

نام کتاب: دو قدم این ور خط
نام نویسنده: احمد پوری
انتشارات: نشر چشمه
نوبت چاپ: اول پاییز ۱۳۸۷، چهارم  بهار ۱۳۸۸
چاپ: حیدری
نوع کتاب: داستان های فارسی- قرن ۱۴

فرازهایی از کتاب
۱. این همه در باره ی سال و زمان حساسیت نشان ندهید... شما که در کار شعر و شاعری هستید نباید زیاد سخت بگیرید. زمان مگر چیست؟ خطی قراردادی که یک طرفش گذشته است و آن قدر می رود و می رود تا به تاریکی برسد. طرف دیگرش هم آینده است که باز دو سه قدم جلوتر می رسد به تاریکی. خب همه این جوری راضی شده ایم و داریم زندگی مان را می کنیم. بعضی وقت ها می بینی یکی از ما از این خط ها خارج می شویم. پای مان سر می خورد این ور خط که می شود گذشته، یا یک قدم آن طرف خط به آینده می رویم. (ص۱۶ )

۲. همیشه همین طور بوده. بشر خواسته جوابی برای سوالاتش پیدا کند. وقتی هم این کار ممکن نبوده، سعی کرده خودش را به جوابی سردستی قانع کند. در واقع خودش را توجیه کند. دلیلش واضح است. وقتی به نقطه ای می رسیم که توان درک هستی را نداریم، هول برمان می دارد. در برهوتی تاریک و بی انتها دنبال نور می گردیم و دست آخر، حتا اگر شده نوری ضعیف برای خودمان درست می کنیم و نفسی به آسودگی می کشیم و بر می گردیم سر زندگی خودمان. (ص۱۷ )

۳. یک روز با احتیاط گفتم: «می بینی ادبیات و هنر چه دنیایی است؟» لبخندی از سر بی حوصلگی زد و گفت: «دنیای همدردی است. پیام های عاطفی انسان هاست در طول زمان که بتوانی دریافت شان کنی و احساس نکنی که تنهایی.» (ص ۲۳)

۴. ایرج فکر می کرد ازدواج با همرزم اگر هم منطقی باشد، طبیعی نیست. می گفت آدم ها وقتی سیاسی رفتار می کنند، همه خودشان را نشان نمی دهند. اما گوش من بدهکار نبود. گیتی بسیار فعال بود و همه ی زندگی اش مبارزه بود و سیاست. استدلال من برای ایرج این بود که آدمی که تمامی زندگی اش را وقف انسان های دیگر می کند، برای زندگی مشترک بیشتر قابل اعتماد است. ایرج می گفت شور مبارزه در همه از یک سرچشمه آب نمی خورد. زمانی می بینی که جو دور و بر، آدم را جلو می راند و می اندازد در گود مبارزه. این حتما به معنی مبارز بودن و داشتن فلسفه ی درست و حسابی نیست. ایرج اشاره می کرد به مبارزان حزب توده در سال ۱۳۳۲ و بعد از آن. می گفت خیلی از آن هایی که بیست و چهار ساعت زندگی شان را وقف مبارزه کرده بودند و همه ی زندگی شان را برای انسان ها کنار گذاشته بودند، بعد از کودتا برگشتند به شخصیت اصلی خودشان. نه این که لزوما آدم بدی شوند، اما نشان دادند که آن شور و مبارزه از باورشان سرچشمه نمی گرفت. جو حاکم بر آن روزها آن ها را انقلابی کرده بود. (ص ۳۲)

۵. گیتی، همسرم در مقابل استدلال من که هنر در بطن خود سیاسی ترین فعالیت انسان است و در طول زمان همیشه موضع خود را روشن کرده و به نفع انسانیت و بهروزی انسان ها تلاش کرده، لبخندی می زند و می گوید:« توجیه نکن. هنرمند اگر از دنیای پیرامونش آگاهی سیاسی و تاریخی نداشته باشد، مجبور است به تولید آثار بی بو و خاصیت بپردازد.» (ص ۳۳)

۶. به هر حال هر پدیده، تازه که از راه می رسد، عادت های قدیمی را به هم می زند. مدتی زمان می برد که مردم دوباره به آن عادت کنند و بعد باز به دنبال عوض کردنش باشند. (ص ۱۲۶)

۷.می گویند یک روز زنی از نجاری می خواهد برایش کمدی بسازد. نجار این کار را می کند و مزدش را می گیرد و می رود. فردای آن روز زن پیش نجار می آید و می گوید که کمد خوب درست نشده و هر وقت قطار از کنار خانه می گذرد، کمد می لرزد و سروصدا می کند. نجار می آید و کمد را بازرسی می کند و ظاهرا نقصی در آن نمی بیند. می رود توی کمد و در را می بندد تا وقتی قطار آمد، از تو ببیند کجای کارش عیب دارد. در همین حال مرد خانه می آید و از سر اتفاق در کمد را باز می کند و نجار را در آن می بیند. با خشم زیادی فریاد می زند:« تو این جا چه کار می کنی؟» نجار بخت برگشته می گوید :«اگر بگویم منتظر قطار هستم که باور نخواهی کرد.» (ص ۱۸۵)

۸. زن ها قبل از هر چیزی دنبال مرد قدرتمند هستند. قدرت حتا مهم تر از قیافه و خیلی چیز های دیگر است. آدم های معروف را می بینی. هر زنی را که اراده کنند می توانند رام کنند. فکر می کنی چرا؟ چون قدرت دارند. معروفیت نوعی قدرت است. زن از این که در رقابت با دیگران توانسته کسی را که خیلی های دیگر آرزویش را دارند به دست آورد، احساس لذت می کند. (ص ۱۸۶)

خلاصه کتاب
تهران
سال ۱۳۷۳ است. احمد در یک کتابفروشی در خیابان حافظ به دنبال کتاب مورد علاقه خود می گردد و با مرد میان سالی به نام اورلف آشنا می شود که قبلا این کتاب را خریده است. نام این کتاب دیدار با شاعر است و موضوع کتاب دیدار آنا اخماتووا، شاعر روس و زوشچنکو نویسنده و طنز پرداز روسی با دانشجویان خارجی در سال ۱۹۵۴ در لنینگراد است. این دو نفر شاعر و نویسنده، در زمان استالین مورد انتقاد اتحادیه نویسندگان روسی قرار گرفته اند و از اتحادیه اخراج شده اند.

احمد که مترجم آثار آنا اخماتووا از انگلیسی به فارسی است، حین صحبت با اورلف متوجه می شود که او اطلاعات خوبی در مورد آنا اخماتووا دارد. اورلف ادعا می کند که زبان روسی زبان مادری اش است ولی انگلیسی و فرانسه را نیز به خوبی می داند. او می گوید که محقق تاریخ معاصر و منتقد ادبی است. آن ها به کافه ی دنجی در خیابان سنایی می روند و مشغول صحبت می شوند. اورلف اذعان می دارد که قبلا از نزدیک آنا اخماتووا را دیده است و می داند که کتاب دیدار با شاعر مربوط به سال ۱۹۵۴، یعنی سال مرگ استالین است. در آن موقع سومین شوهر آنا اخماتووا در اردوگاه کار اجباری مرده بوده است و پسرش به نام لو گومیلیف برای چندمین بار دستگیر شده بوده است. اورلف می گوید که من و شوهر دوم آنا اخماتووا در دانشگاه هم کلاس بودیم و تاریخ می خواندیم و از طریق شوهرش با او آشنا شدم. الان آنا اخماتووا حدود سی سال است که فوت کرده است. احمد حرفهای اورلف را باور نمی کند. اورلف هم چنین می گوید که یک بار آیزیا برلین را در یک کتابفروشی دیده و ترتیب ملاقات او را با آنا اخماتووا داده است. آیزیا برلین همیشه علاقمند شعرهای آنا اخماتووا و ماجراهای سیاسی اش بوده است. احمد به  اورلف می گوید که اگر گفته های شما درست باشد، شما باید الان بالای صد سال سن داشته باشید. اورلف در جواب از او می خواهد که نسبت به زمان حساسیت نشان ندهد. چون در این خصوص استثنا زیاد است و شاید این هم یک استثنا باشد. اورلف آدرس منزلش را در خیابان سهروردی جنوبی به احمد می دهد و از احمد می خواهد گاهی به دیدنش بیاید.

گیتی همسر احمد وقتی ماجرای اورلف و احمد را می شنود، باور نمی کند که اورلف و داستانش حقیقت داشته باشد. سال ها پیش گیتی به خاطر مسئله حجاب از دانشگاه اخراج شده است. او همیشه واقعیات را مد نظر دارد و از تخیلات خود را دور نگه می دارد.

احمد به منزل اورلف در خیابان سهروردی می رود و در مورد آنا اخماتووا و اشعارش و دیدارش با آیزیا برلین باز هم با اورلف حرف می زند و به حقایق تازه ای دست پیدا می کند. او از اورلف می شنود که آیزیا برلین نامه ای عاشقانه برای آنا اخماتووا نوشته ولی هرگز برایش نفرستاده ولی همیشه علاقمند بوده که این نامه به دست او برسد و می خواهد آدمی علاقمند به آنا اخماتووا پیدا کند که نامه را به دست او بسپارد تا آن را به گذشته برده و تحویل شاعر بدهد. احمد اول این حرف ها را باور نمی کند اما تصمیم می گیرد ابتدا فکر کند و بعد اقدامی انجام بدهد.

در همین ایام زکیه مادر گیتی در تبریز می میرد. ایرج یکی از دوستان دوران دبستان و سربازی احمد آن ها را به فرودگاه می رساند تا به تبریز بروند. نام همسر ایرج منیر است. آن ها بچه ای هم دارند. احمد و گیتی  بچه دار نمی شوند. گیتی قبلا دو سال زندانی سیاسی بوده و هنوز هم عاشق سیاست است. اما احمد بعد از حبس و آزادی، دیگر علاقه ای به سیاست ندارد. او اکنون دارالترجمه دارد و به شاگردانش در دارالترجمه درس می دهد. گیتی آدمی خشک و رسمی است اما یک بار که با دکتری به نام سهرابی همکار می شود، شور و حال خاصی پیدا می کند. دکتر سهرابی به تازگی از فرانسه به ایران آمده بوده و با گیتی پروژه ای مشترک داشته اند. بعدها دختر جوان دانشجویی به جمع آن دو اضافه می شود و گیتی خود را از این پروژه کنار می کشد.

مادر گیتی، زکیه تا آخرین روزهای زندگی اش از برادر بزرگش آداش ( مخفف آقا داداش) حرف می زده که در واقعه آذربایجان در مقابل باغ گلستان اعدام شده است. موقع اعدام او، خواهرها و برادرها را در خانه حبس کرده بودند که ازاین جریان به دور باشند اما مادر بزرگش شاهد صحنه اعدام بوده است. پس از آن مادربزرگ گیتی که رقیه نام داشته الکن می شود. یکی از دایی های گیتی بعدها تاجر فرش شده است و دیگری هم با زنی آمریکایی ازدواج کرده است و تنها مادر گیتی است که ظلم ستیز بوده و سرنترسی داشته است. وقتی پدر گیتی در دو سالگی گیتی سرطان می گیرد و می میرد مادرش دیگر هرگز ازدواج نمی کند و این افتخاری برای گیتی است.

 اورلف به احمد می گوید که می تواند به همان سالهایی که دایی همسرش را اعدام کرده اند برگردد و همه وقایع را به چشم خود ببیند. احمد همه این وقایع را برای همسرش گیتی تعریف می کند. گیتی فکر می کند که احمد هم مانند پدرش دیوانه شده است. آقا جان پدر احمد، بعد از اعدام پسرش محمود، اختلال حواس پیدا کرده است. علت اعدام محمود فعالیت در گروهک ها بوده است. احمد تصمیم می گیرد به کمک مرد روس، به لندن برود، آیزیا برلین را ببیند و نامه ای که او برای آنا اخماتووا نوشته بگیرد، به گذشته رفته و نامه را به آنا بدهد. ایرج دوست احمد او را تشویق به این کار می کند و حتی حاضر می شود پول سفر او را بدهد. احمد از طریق یکی از دانشگاه های لندن ویزا می گیرد و به لندن می رود. گیتی در ابتدا موافق سفر او نیست ولی در نهایت رضایت می دهد.

لندن
در هواپیمای لندن، احمد با پیر مرد و پیرزنی آشنا می شود که اصفهانی هستند و پسرشان علی بهروزی کیا ده سال است به منچستر انگلیس آمده، پناهنده شده، پیتزا فروشی دارد و حالا مهندسی می خواند. احمد به این دو هنگام جواب دادن به افسر مهاجرت کمک می کند.

در لندن محسن که دارای درجه دکترای فیزیک است و استاد دانشگاه است با زن یونانی اش به نام ایرنه به استقبال احمد می آیند. احمد سال ها پیش در تهران در خانه یکی از دوستانش با محسن آشنا شده است. محسن از دانشگاه تبریز در رشته فیزیک فارغ التحصیل شده است. او بسیار کتاب خوان است و سابقا از مارکس حرف های شنیدنی برای بقیه داشته است. احمد او را با ایرج آشنا کرده است.

احمد به محسن می گوید که تحقیقی در مورد آنا اخماتووا دارد و به همین دلیل به لندن آمده تا آیزیا برلین را که مستقیما در ارتباط با او بوده ملاقات کند. اما چیزی از مرد روس نمی گوید.

احمد با آیزیا برلین تماس می گیرد و وقت ملاقات می گیرد. محسن به احمد می گوید که با یک خانواده تبریزی آشنا شده است که اسم پسرشان بابک است. آقای کاویانی پدر بابک هفت سال در زمان شاه در زندان بوده و در حال حاضر ده سال است که به لندن آمده و پناهنده شده است. او از فرقه ی دموکرات آذربایجان در زمان جنگ جهانی دوم خاطراتی دارد که در حال نوشتن آن هاست.

ایرنه، همسر محسن، این خانواده تبریزی را برای شام به منزلشان دعوت می کند. احمد با بابک و پدر و مادرش، خانم و آقای کاویانی آشنا می شود و آن ها را بسیار صمیمی و دوست داشتنی می یابد. احمد قرار می گذارد که فردا با آقای کاویانی شهر لندن را بگردد. آقای کاویانی برای احمد تعریف می کند که در ۲۱ آذر ماه ۱۳۲۴ جزء جوانانی بوده که وارد پادگان شدند و ارتش شاه را خلع سلاح کردند. آن ها یک سال حکومت آذربایجان را در دست داشته اند. آقای  کاویانی، دایی گیتی را می شناسد. آن ها قبلا با هم دوست بوده اند. او زکیه را نیز به خاطر می آورد که درزمان حکومت آذربایجان ده دوازده ساله بوده و در جشن ها شعر می خوانده است. او از همسایه شان اکبر که شوفر بوده و خیلی به آن ها کمک می کرده و خودش و کامیونش را در اختیار فرقه می گذاشته حرف می زند. او مدتها از اکبر خبر ندارد تا این که بعد از سالها راضیه همسرش و پسرش به تهران می آیند و راضیه تعریف می کند که اکبر در درگیری خیابانی تیر می خورد و خودش تیر را از پای خود در می آورد و در چاه خانه مخفی می شود. مامورها او را پیدا نمی کنند و او مدتها در چاه مخفی بوده و فقط شب ها بیرون می آمده است. اما بعد از مدتی زخمش عفونت می کند و بعد از تب و لرز از بین می رود.

احمد در لندن به دیدن آیزیا برلین می رود. آیزیا برلین از خاطره دیدارش با آنا اخماتووا حرف می زند و این که چگونه اورلف باعث این دیدار شده و همان موقع دوست قدیمی اش راندولف چرچیل هم اتفاقی در لنینگراد بوده و به منزل آنا آمده و اورلف از ترس این که راندولف نسبتی با چرچیل داشته باشد از همان جا فرار می کند و غیبش می زند.

آیزیا برلین، آنا اخماتووا و تسوتایوا را از شاعران بزرگ روس می داند. اما از تولستوی و چخوف زیاد خوشش نمی آمده چون تولستوی ضد عشق و آزادی بوده و دنیای چخوف هم بدون تحرک و قهرمان بوده است. اما بعدها از چخوف خوشش آمده است. آیزیا برلین عاشق داستایفسکی و پوشکین است. از نویسنده های غیر روس، از کافکا، الیوت و جویس هم خوشش می آید.

آیزیا نامه ای را که برای آنا اخماتووا نوشته به احمد می دهد تا به دست آنا برساند. اما از او می خواهد که نامه را نخواند. احساس خاصی شبیه عشق بین آیزیا برلین و آنا برای یک لحظه دیدار بوجود آمده است و این نامه تمام احساس آیزیا نسبت به آنا است.

تهران
احمد به تهران باز می گردد. ایرج هم مثل احمد از این وقایع گیج است. اما گیتی فکر می کند احمد دچار مشکل روحی شده است و خیال پردازی می کند.

احمد به سراغ اورلف می رود و از او می پرسد چگونه می تواند به گذشته سفر کند. اورلف اذعان می کند سفر به گذشته و آینده جا به جایی در خط زمان است. خودش هم دقیقا نمی داند چگونه این اتفاق می افتد. او هم سابق بر این راهنمایی به نلم بوریس داشته که او را به سفر زمان فرستاده است. آن هم به این شکل که زیر پل رفته و ناگهان به آینده سفر نموده است.

اورلف از احمد می خواهد به تبریز برود و با دوستش وادیم یاکولوف که کارمند عالی رتبه کنسولگری شوروی است ملاقات کند و نامه ای به او بدهد. سابق بر این اورلف، یا کولوف و شیلیکو شوهر دوم آنا اخماتووا هم کلاس بوده اند. اورلف احمد را راهنمایی می کند که کمی اسکناس قدیمی با خودش ببرد چون ممکن است به دردش بخورد. اورلف به احمد می گوید این سفر در قالب ساعت های امروزی نیست. بلکه می تواند به اندازه یک لحظه باشد. راس ساعت شش بعد از ظهرسوار قطار شو و به تبریز برو، ناگهان حس می کنی که به گذشته رفته ای. ایرج احمد را به ایستگاه قطار می برد. احمد سوار قطار می شود تا به تبریز برود. در بین راه او در قطار خوابش می برد.

تبریز
احمد وقتی از خواب بیدار می شود خود را در قهوه خانه ای در یک فرسخی زنجان می بیند. اتوبوسی خراب شده و مشغول تعمیر آن هستند. احمد خود را یکی از مسافران اتوبوس جا می زند. یکی از مسافران اتوبوس با او گرم صحبت می شود. این مسافر خودش را حمید کاویانی معرفی می کند. احمد به حمید کاویانی می گوید که در تهران با رشید کاویانی در یک مهمانی آشنا شده است. اما واقعیت این است که احمد، رشید کاویانی را در یک مهمانی در لندن دیده است. حمید برادر رشید و کارمند استانداری است. حمید وقتی می فهمد که احمد از رشید با خبر است، سراغ احد پسرعمویش را نیز از احمد می گیرد. اما احمد از احد خبر ندارد. گویا احد به باکو رفته و خبری از او ندارند. حمید تعریف می کند که وقتی پیشه وری فرار کرد، احد به خانه آمد و پسرش کسری را بوسید و به همسرش گفت که با گروه سروان عباس پور به باکو می رود تا سر و صداها بخوابد ولی تاکنون برنگشته است.

وقتی اتوبوس درست می شود همه سوار می شوند و به سمت تبریز می روند. احمد می خواهد در تبریز به مسافرخانه برود ولی حمید کاویانی او را به منزل خودش می برد و همسرش به پذیرایی آن ها می پردازد. احمد در آن جا با علی پسر خردسال حمید اُخت می شود. احمد به یاد می آورد که در زندگی عادی اش با گیتی بچه ندارد، چون گیتی نمی تواند بچه دار شود. عموی حمید کاویانی وقتی می فهمد کسی به نام احمد آمده و می خواهد به باکو برود خوشحال می شود. او از احمد می خواهد که اگر به باکو می رود سراغ احد را هم بگیرد. عموی حمید بزاز است و ناراحت است که رشید پای احد را به فرقه کشانده است. او از این که فرقه دمکرات یک سالی حکومت آذربایجان را بدست گرفته دلخور است چون فرقه اموال تاجران را گرفته و خرج مردم کرده و جاده ساخته  و کارخانه درست کرده است.

حمید، احمد را به بازار تبریز می برد. در آن جا احمد با موسیو وارتان ارمنی که ساعت ساز است آشنا می شود. او قبلا عضو حزب توده بوده و الان پیگیر افرادی است که فرار کرده اند یا مفقود گشته اند. احمد به کنسولگری می رود و نامه اورلف را به وادیم یاکولوف می دهد. احمد به وادیم می گوید اورلف را در لندن دیده است و حالش خوب است. در صورتی که او اورلف را در تهران دیده است. وادیم به احمد قول همکاری می دهد تا او بتواند آنا اخماتووا را ببیند. احمد چون گذرنامه قدیمی ندارد، نیاز به نامه ای از طرف حزب توده دارد، لذا تصمیم می گیرد از وارتان ارمنی کمک بگیرد. وادیم  یاکولوف نظر خوبی نسبت به آنا اخماتووا ندارد چون اشعارش خلقی نیستند و بیشتر شخصی و عشقی هستند. وادیم به احمد می گوید باید روسی را بیشتر و بهتر یاد بگیرد چون با همه نمی تواند به زبان انگلیسی صحبت کند. پس قرار می گذارند که احمد به دختر وادیم انگلیسی یاد بدهد و از او روسی را یاد بگیرد.

حمید کاویانی فکر می کند احمد برای یافتن دایی اش به باکو می رود و چیزی از جریان آنا اخماتووا نمی داند. احمد و حمید برای گرفتن نامه ای از حزب توده به سراغ وارتان ارمنی می روند و وارتان قول همکاری می دهد. از آن جا به رستورانی می روند تا ناهار بخورند و در آن جا گروهبانی را می بینند که به آن ها متلک می گوید. گویا قبلا این شخص توسط رشید دستگیر شده و کتک خورده چون دزدی کرده است. الان که خودش گروهبان شده به خون رشید تشنه است.

وادیم و دخترش تانیا، احمد را به رستورانی دعوت می کنند و در آن جا تانیا نظرش را در مورد آنا اخماتووا بیان می کند. او معتقد است که آنا اخماتووا که به او آنا آندریونا هم می گویند بیشتر اشعارش در مورد گرفتاری های شخصی اش است نه آرمان های سوسیالیستی. او آنا را شاعر خوبی می داند ولی می گوید که آنا تنها شاعر خوب روس نیست. وادیم احتمال می دهد که صدور ویزای احمد، بعد از رسیدن نامه حزب توده حدودا یک ماهی طول می کشد. در این یک ماه احمد می تواند روسی، و تانیا انگلیسی را بهتر یاد بگیرند.

 احمد چون قرار است یک ماهی یا شاید بیشتر در تبریز باشد، تصمیم می گیرد به مسافر خانه ای برود. اما حمید مانع می شود. او اتاقی در یک سوی  حیاط خانه شان به احمد می دهد تا مستقل باشد. اقدس خانم، همسر حمید، کمک می کند تا این اتاق مهیا شود.

احمد شهر تبریز را می گردد. یک روز وارد کتابفروشی می شود و با کتابفروش به اسم ناصری و دوستش آقای پناهی گپ می زند. ناصری و پناهی از احمد می شنوند که مهمان حمید کاویانی است، آن ها حمید را می شناسند. همان موقع گروهبانی که قبلا مزاحم احمد و حمید شده بود وارد کتابفروشی می شود و می خواهد حال احمد را بگیرد که احمد زرنگی می کند و نشان آشنایی نمی دهد. ناصری و پناهی این گروهبان را که کریم سگه لقب گرفته می شناسند و ناراحت می شوند که او مزاحم احمد و حمید است.

وارتان نامه سفارشی حزب توده را برای احمد آماده می کند. احمد ماجرای کتابفروشی را برای حمید تعریف می کند. احمد به منزل وادیم می رود تا تانیا را ببیند و درس روسی بگیرد و درس انگلیسی بدهد. تانیا به او می گوید که برادر بزرگتری در مسکو دارد که ازدواج کرده است. تولیا نامزد تانیا نیز در لنینگراد زندگی می کند.

تولیا در لنینگراد درس می خواند و یکی از اعضای فعال کمسومول (تشکیلات حزب کمونیست شوروی) است. احمد مجبور می شود به حمید کاویانی بگوید که عصرها به کلاس خصوصی درس روسی می رود و تانیا دختر وادیم معلم اوست.

عموی کاویانی برای احمد تعریف می کند که سه چهار هفته قبل شاه به تبریز آمد و به عده ای پول دادند تا از او استقبال پر شوری به عمل آورند. روز قبل از آن هم فریدون ابراهیمی دادستان کل حکومت آذربایجان را جلو باغ گلستان دار زدند و صدا از بنی بشر در نیامد.

بالاخره ویزای احمد آماده می شود. اما تانیا هنوز درس انگلیسی اش را برای اتمام پایان نامه اش تمام نکرده است. تانیا با احمد قرار می گذارد که بعد از اتمام درسش با هم به جلفا، باکو و لنینگراد بروند. عمه تانیا در باکو سکونت دارد. تانیا به احمد گوشزد می کند که هیچ جا اسم اورلف را به زبان نیاورد. چون او استاد دانشگاه بوده و ناگهان غیبش زده و این سوال برانگیز است. قرار می شود تولیا به باکو برود و تانیا و احمد نیز به او ملحق شوند.

احمد با حمید به رستورانی می روند تا غذا بخورند، در آن جا ایت کریم را می بینند. ایت کریم یا همان کریم سگه بازهم مزاحم آن دو می شود و حمید طاقت نمی آورد و با هم کتک کاری می کنند. آن ها را به شهربانی برده و زندان می کنند. در زندان آن ها حاجی زاده هنرپیشه و کمدین معروف را می بینند و مدتی سرگرم می شوند. آن ها از زندان مرخص می شوند. حمید تصمیم می گیرد احمد را به سر درود پیش خاله اش بفرستد تا آب ها از آسیاب بیفتد. در آن جا احمد در خانه خاله حمید خود را زندانی می کند تا این که اقدس خانم همسر حمید می آید و دو نامه برایش می آورد یکی از حمید و دیگری از تانیا. حمید را گرفته اند و تانیا می خواهد هر چه زودتر با احمد به باکو برود. احمد منزل خاله می ماند تا این که یک شب اتومبیلی از طرف یاکولوف می آید و او را به تبریز می برد تا سوار قطار شود وهمراه تانیا به باکو برود.

احمد با تانیا سوار قطار می شود و به باکو نزد عمه تانیا می روند. عمه با اورلف دوست بوده است. او نیز عاشق آنا اخماتووا است. عمه حدود پنجاه سال سن دارد. ده سال پیش شوهرش را که مهندس بوده و سرطان داشته از دست داده است. عمه همیشه با تولیا بحث می کند اما از جدل بیزار است. عمه شاعران متعددی را دوست دارد که تولیا حس می کند آن ها خلقی نیستند و ارزش دوست داشتن ندارند. احمد به تانیا می گوید که از اورلف شنیده شخصی در لنینگراد است که لباس های قدیمی می پوشد و تنها زندگی می کند و حرف های عجیب و غریب می زند. تانیا او را می شناسد و می گوید که این شخص بوریس نام دارد و خودش ادعا می کند که مسافر زمان است و عجیب است که همه حرفهایش از قدیم صحت دارد. تانیا تصمیم می گیرد او را با احمد آشنا نماید.

باکو
احمد و تانیا با قطار به مرز می رسند و در گمرک احمد اجازه عبور می گیرد و با قطار به سمت باکو می روند. در باکو عمه شخصی به نام خلیل را که دکتر است به احمد معرفی می کند تا شاید بتواند از احد خبر بگیرد. احمد و خلیل به اردوگاه ژدانف می روند و سروان عباس پور را پیدا می کنند. او خبر می دهد احد را چون از نظر روحی به هم ریخته است به سیبری منتقل کرده اند. عباس پوراز فرصت استفاده می کند و نامه ای برای خانواده اش به احمد می دهد تا به تبریز برده و به دست آن ها برساند. احد در سیبری از اردوگاه بیرون زده تا فرار کند ولی بعد از دو روز جسد بی جان او را در برف و سرما پیدا می کنند.

احمد در باکو با عمه بسیار نزدیک می شود. عمه معتقد است که تولیا به درد تانیا نمی خورد. تانیا برنامه سفر را تغییر می دهد و تولیا از این تغییر ناراحت شده نامه تندی برای تانیا می فرستد. تانیا از دریافت این نامه ناراحت می شود.

لنینگراد
تانیا و احمد با قطار به لنینگراد می روند. در راه احمد به تانیا در پروژه اش کمک می کند. تانیا برای احمد تعریف می کند که آنا اخماتووا دوست خانوادگی آن هاست و او در بچگی از آنا عروسکی هدیه گرفته که هنوز هم او را دارد. آن ها تولیا را می بینند. تولیا از همان اول با احمد گرم نمی گیرد. وقتی به لنینگراد می رسند احمد با مادر تانیا که افسردگی شدید دارد آشنا می شود. علت افسردگی مادر تانیا این است که خانواده دایی تانیا در بمباران کشته شده اند.

تانیا حسرت زندگی احمد را می خورد چون حداقل ده سالی است که ازدواج کرده و به آرامش رسیده است. او از وقوع جنگ در کشور روسیه ناراحت است و همین را علت عصبیت همه مخصوصا خودش و تولیا می داند. تانیا احمد را به رستورانی می برد که بوریس را ملاقات کند. بوریس همان کسی است که اورلف گفته بود در برگشت او به زمان حاضر کمک خواهد کرد. احمد به بوریس می گوید که اورلف هم اکنون در تهران اقامت دارد و در آن جا سال ۱۹۹۴ است. احمد از بوریس می خواهد ترتیب ملاقات او با آنا اخماتووا را بدهد. تولیا از این که احمد بوریس را ملاقات کرده با خبر می شود و از احمد می پرسد که آیا با بوریس در مورد اورلف حرف زده یا نه. احمد ادعا می کند که اورلف را نمی شناسد. به نظر می رسد تولیا از طریق دوستانش بوریس را تحت نظر داشته است.

تانیا و احمد به منزل بوریس می روند و او را از این خطر که ممکن است تحت نظر باشد آگاه می کنند. بوریس نامه ای برای آنا نوشته و توسط پونیتا، دختر شوهر سوم آنا آخماتووا برای او می فرستد و منتظر جواب می ماند. آنا جواب می دهد که آن ها را در منزلش می بیند. دراین دیدار احمد نامه ای که آیزیا برلین برای آنا نوشته به او می دهد. آنا نامه را می خواند و اشک می ریزد. احمد در مورد آیزیا برلین و آخرین دیدارش با آنا حرف می زند و این که این آخرین دیدار نطفه بسیاری از شعرهای آنا را بارور کرده است. آنا در جواب برلین دو تا از شعرهایش را می نویسد. بوریس به آن ها پیغام می دهد که جانشان در خطر است و باید فرار کنند. خود بوریس به کنار پل می رود تا به گذشته سفر کند. احمد و تانیا بلیط قطار مسکو می گیرند. در راه احمد همه داستان را برای تانیا تعریف می کند و او باور نمی کند که احمد از آینده به گذشته سفر کرده است. اما اندک اندک باور می کند و از احمد می خواهد رمانی در این باره بنویسد و اگر مسافری پیدا شد آن را به دستش برساند.

به سوی تهران
احمد سوار قطار می شود و از باکو به سمت جلفا می رود. تانیا هم به عمه اش پناه می برد. قطار وارد تونل می شود و احمد به خواب عمیقی فرو می رود. به نظر می رسد که وقتی بیدار می شود دوباره می تواند گیتی را ببیند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 14:57  توسط   | 

نام کتاب: سیری در تنهایی
نام نویسنده: هرمان هسه
نام مترجم: احمد رضوانی
انتشارات: نشر نوند
نوبت چاپ: چهارم- سال ۱۳۷۸
چاپ: تنعیم
نوع کتاب: داستان های آلمانی- قرن ۲۰

سخن ناشر
«سیری در تنهایی» آواز شاعرانه بازگشت به خویش است. بلکه فراتر از آن، بازگشت به طبیعت پاک. زندگی بی آلایش در آرامش وجدان، بودن! بهتر بودن و هر آن چه بهترین است، هر آن چه که نیازمند بهترین است. (ص ۷)

«سیری در تنهایی» پیامی است به: محبت، عشق، دوستی، فنا شدن در انسان دوستی و همه خوبی ها و نیکی ها و نفرین است به: نفرت ها، زشتی ها، پلیدی و همه پلشتی های آدمی. به آن ها که زندگی و حیات خود را در مردن و ویرانی دیگران می جویند. (ص ۷)

«سیری در تنهایی» نجوا، زمزمه و سوکی است بر تنهایی انسان و آن چه که به او بستگی دارد. و آن چه که به آن نیازمند است.(مرثیه ای بر وطن دلمرده) وطن درونی خویش! (ص ۷)

«سیری در تنهایی» یک سرود، یک حماسه جاوید است برای کسانی که هنوز اشتیاق به زندگی از فراز کندوها و شکوفه ها آنان را آواز می دهد. (ص ۷)

«سیری در تنهایی» سرنوشت همان لحظه هاست که می توان با دست خود تلخ یا شیرین کرد. (ص ۱۰)

پیش گفتار
هرمان هسه که در ردیف استادان بزرگ ادبیات معاصر قرار دارد، در ۱۸۷۷ در وورتمبرگ 
(Wurttemberg) آلمان دیده به جهان گشود. او قصد داشت راه پدرش را که مبلغ مذهبی و پیشوای روحانی پروتستان بود ادامه دهد. اما علیه تحصیلات سنتی دانشگاهی عصیان کرده و به کتاب فروشی، عتیقه فروشی و مکانیکی پرداخت. پس از انتشار اولین رمانش پیتر کامن سیند (Peter Camenzind)، زندگی اش را وقف نوشتن کرد. در ۱۹۱۹ به عنوان اعتراض به ارتش سالاری (میلیتاریزم) آلمان به سوئیس هجرت کرد و در آن جا، تا وفاتش به سال ۱۹۶۲، در تبعیدی خودخواسته زیست.

هسه شدیدا تحت تاثیر علاقه اش به موسیقی، نظریات روانکاوانه یونگ و تفکر شرقی بود. او می نویسد: «اعتقاد سیاسی من همچون اعتقاد یک مردم گرا (دموکرات) است و نگرشم به جهان نگرشی فردگرا» و در جایی دیگر در روز دوم مه ۱۹۱۹ می نویسد: «در سال های اخیر بار سنگینی را در زندگی شخصی ام به دوش کشیده ام. اکنون بر آنم که بار دیگر به تیچینو(Ticino)  رفته و مدتی مانند یک تارک دنیا، در طبیعت و در دنیای خودم زندگی کنم.»

در ۱۹۲۰، هسه پس از سکونت در مونتانولا (Montagnola)، دهکده ای در تیچینو، کتاب حاضر را به چاپ رساند. این کتاب، که عنوان اصلی آن «Wanderung» یعنی سرگردان و بی مقصد پرسه زدن می باشد و در این جا به « سیری در تنهایی» تعبیر شده است، نامه عاشقانه ای است به دنیایی سحرآمیز، که می توان آن را به عنوان تعمقی در تلاش هسه برای شروع حیاتی تازه مورد مطالعه قرار داد.

«سیری در تنهایی» ارتباط خاصی با تمایل زمانه خودمان به بازگشت به طبیعت دارد. این کتاب آرامش بخش، که به طرح های ساده و حساس خود هسه نیز مزین است، امکان آن را به ما خواهد داد که از نثر بی پیرایه و غزل هسه و عشق ورزی اش به زمین و طبیعت سیراب شویم.

از جمله آثار برجسته هرمان هسه، می توان بازی مرواریدهای شیشه ای، سیذارتا و گرگ بیابان را نام برد. جایزه نوبل برای ادبیات در سال ۱۹۴۶ به وی اعطا شد.

پیش گفتار چاپ چهارم
... در آن زمان آلمان دوران به شدت مذهبی را می گذرانید و هسه بنا به سنت خانوادگی باید به سوی مشاغل روحانی می رفت. او به همین خاطر فشار خانواده را تحمل ناپذیر می دانست. سرکشی و عصیان گری را علیرغم این روند آغاز کرد. خانه و مدرسه را رها و پشت به سنت ها و گرایش های گذشته مذهب خانواده زد.

هسه، اندکی بعد دریافت که ریشه های عصیانش خاص دوران جوانی است، به همین خاطر است که بسیار پرماجرا و سرکش شده، چرا که او مدرسه را هم نیز ترک کرده بود و این کار او را می آزرد.

هسه، زمانی خود را بازیافت که به همه سرکشی هایش مهار زده بود و روح تشنه خود را در بوستان گسترده کتابفروشی پویا نمود. این نا آرامی هر روز با پهندشت بزرگ کتاب آرام و آرام تر می شد تا این که در بیست و هفت سالگی با زنی که سی و شش سال داشت ازدواج کرد (نه سال تفاوت).

او پس از چندی بیمار و ناتوان شد، تشنج بر افکارش مستولی گشت و ناآرامی های جنگ اول جهانی مزید بر علت شده که منجر به جدایی از زنش گردید و برای درمان به روانپزشک مراجعه نمود.

هسه پس از درمان دوباره آرامش خود را بازیافت و در سال ۱۹۲۴ دوباره ازدواج کرد که یک سال بیشتر دوام نداشت، سپس از همسر دومش جدا شد. آن گاه بود که دوباره نا آرامی روحی به سراغش آمد و تا مرز خودکشی او را پیش برد. سرانجام در سال ۱۹۳۱ برای سومین بار تن به ازدواج داد که تا پایان عمر ادامه یافت. او در جایی نوشت: «احساس من این است که زندگی شبحی است سخت و تاریک، دل گیر وغیر قابل تحمل و من در این اندیشه که اگر هر از گاهی از کنار این زندگی آذرخش جان بخش و ملایم نمی زد آسمان زندگی چگونه بود. همین آذرخش است که لحظه ای روزگار تاریک را می زداید و زندگی، بلکه همه جا را روشن می کند.»

هسه غرق در تخیلات رمانتیسمی خود، گوشه گیری، فرد گرایی، یا به گفته برخی از دوستانش «تنهایی خیالی» را برای زندگی خود برگزید. او در جایی دیگر می نویسد:« دریغا! امروز دنیای شما دردی می کشد فراگیر و این فراگیری ریشه در هوشیاری دارد.»

هسه که بازتاب موج تفکر و تحول فکری زمان خود را به همراه داشت، پس از ناامیدی، در گوشه دهکده ای «تبعیدگاه انتخابی و خود خواسته» به دور از تحولات اروپا آرامش یافت. او بازمانده زندگی خود را در دهکده «کاستالی» به عزلت نشست و به تعبیری عرفان بهنگام را دریافت، عرفانی که سال ها از آن گریزان بود. سر انجام ساختار ژنتیکی خانواده اندیشه های سرکش وی را در اختیار گرفت و او را به سوی سرنوشت راند، سرنوشتی که همه مردهای این گونه را تاکنون ساخته و همچنان می سازد. آدمهایی سر خورده، گوشه گیر، بدبین و منزوی و به قولی « بی خون، شفاف و بی شور» که در همه هستی شان آرامش، آرامش دهندگی و به نفس مطمئن اندیشیدن وجود دارد.

جایزه ادبی نوبل بخاطر آرمان بشردوستانه به او داده شد، بدون آن که به معرفی آثارش بپردازند. (ص ۱۳ تا ۱۵)

فرازهایی از کتاب
۱. رویای مرگ، تنها دود تیره ای است، که در زیر آن آتش زندگی در حال سوختن است. (ص ۲۴)

۲. همه آب های جهان دوباره یکدیگر را پیدا می کنند و دریاهای قطب شمال و آب های رود نیل در پرواز مرطوب ابرها با هم یکی می شوند. تصویر زیبای کهن لحظه هایم را مقدس می سازد. هر جاده ای ما بیابانگرد ها را نیز به وطن باز می گرداند. (ص ۲۶)

۳. بیابانگردی یا لااقل نیمی از آن، چیزی نیست جز نوعی اشتیاق به ماجرا. اما نیمی دیگر اشتیاق دیگری است، کشش ناخودآگاهی است در جهت تغییر درونی و تحلیل در تمایلات جنسی. ما بیابانگردها آدم های زیرکی هستیم: احساساتی را در سر می پرورانیم که دست یافتن به آن ها غیر ممکن است، و عشقی را که در واقع باید به زنی تعلق یابد به سادگی بین شهرها و کوه ها، دریاچه ها و دره ها، کودکان کنار جاده، گدایان روی پل، گاوهای چراگاه و پرنده ها و پروانه ها می پراکنیم. ما عشق را از هدفش جدا می کنیم تنها عشق ما را بس است، درست به همان طریق که در پرسه زدن های بی مقصد، هدفی را دنبال نمی کنیم، و تنها جویای شادکامی در این پرسه زدن ها هستیم، همین. (ص ۳۳)

۴. در اطراف پل، باغ انگور و مرغزاری قرار داشت و جویبار در تاریکی غروب می گریست، نی های نمناک در باد تکان می خوردند و آسمان رو به تاریکی غروب همه جا گسترده بود. به زودی زمان حرکت کرم های شب تاب آغاز می شد. در این جا سنگی نبود که عاشقش نبودم، قطره ای از آب آبشار نبود که سپاسگزارش نبودم، و نبود قطره ای که از تالارهای پنهانی خدا فرو نمی ریخت اما این ها همه هیچ بود، عشق من به بوته های نمناک وخمیده  فقط احساسات بود، و واقعیت چیز دیگری بود. واقعیت جنگ بود که در دهان ژنرال ها و گروهبان ها طنین می انداخت، و من مجبور بودم بدوم و هزاران نفر دیگر از دره های دیگر جهان مجبور بودند همراه با من بدوند و لحظات مهمی آغاز شده بود. و ما حیوانات مفلوک و فرمانبردار تا آن جا که می توانستیم به سرعت می دویدیم و لحظات حتی اهمیت بیشتری یافته بودند اما در تمامی طول سفر آن جویبار در من آواز می خواند و در صدایش خستگی ملایم آسمان غروب طنین داشت و همه روی هم رفته احمقانه و غبارآلود بود.( ص ۳۹ و ۴۰)

۵. رنگ آب دوست داشتنی هنوز به رنگ آبی و سفید از روی کوه قهوه ای به پائین جریان دارد و ترانه قدیمی اش را می خواند، و بوته ها هنوز پر از پرنده های سیاه اند. هیچ شیپوری دیگر از دوردست ها فریادمان نمی کند. لحظات مهم یک بار دیگر روزها و شب های سرشار از سحر و افسون، صبح ها، غروب ها و تاریک روشن ها را شامل می شود، و هنوز قلب صبور جهان به تپیدن ادامه می دهد. هنگامی که روی علف ها دراز می کشیم و گوشمان را به زمین می فشاریم، یا از روی پل به طرف آب خم می شویم و یا مدت ها به آسمان خیره می شویم در واقع بدین سان به صدای آرام قلبی بزرگ گوش فرا می دهیم، و آن قلب مادری است که ما فرزندان اوییم. (ص ۴۰ و ۴۱)

۶. داستانی زیبا و خواندنی: خانه کشیش بخش – با گذشتن از کنار این خانه زیبا احساس دلتنگی و تنهائی می کنم – خواستارسکوت و آرامشم و یک زندگی معمولی، آرزو دارم بستری گرم، نیمکتی در یک باغ و عطر یک آشپزخانه تمیز داشته باشم، همراه با یک اتاق مطالعه، قدری توتون و کتاب های کهنه. هنگامی که جوان بودم چقدر علوم دینی را حقیر می شمردم و آن را به مسخره می گرفتم. امروز آن را انضباطی با وقار و سحرآمیز می دانم، که هیچ ربطی به چیزهای پیش پا افتاده مانند متر کردن و وزن کردن ندارد، کاری به تاریخ نکبت بار جهان با کشتارهای بی امان و اعلام پیروزی ها و خیانت هایش ندارد، بلکه صمیمانه با درون و با چیزهای دوست داشتنی و با فضیلت و رستگاری و فرشته ها و قدیسان سروکار دارد.

نقاشی از هرمان هسه

برای مردی همچون من چه شکوهمند بود که در این خانه زندگی کند و یک کشیش باشد! خصوصا مردی هم چون من! آیا من نمونه ذیحقی نخواهم بود؟ تصورش را بکن قدم زدن از این سو به آن سو در یک ردای سیاه و مرغوب، مواظبت از ردیف درخت های گلابی با علاقه و حتی به گونه ای نمادی ومعنوی، آرامش دادن به روستاییانی که در حال احتضارند، خواندن کتاب های قدیمی به لاتین، با مهربانی دستور دادن به آشپز و در روزهای یکشنبه قدم زنان از روی سنگفرش ها رفتن به سوی کلیسا با خطابه ای نیکو در سر.

در هوای بد آتش روشن می کردم و گاهگاهی کنار یکی از بخاری های دیواری سبز یا آبی خودم را گرم می کردم و گاهی کنار پنجره می رفتم و سرم را به نشانه دلسوزی برای هوا تکان می دادم.اما بعدها در هوای مناسب اغلب در باغ قدم می زدم تا شاخه های تاک را به روی داربست ها قطع کنم یا به هم ببندم، یا این که کنار پنجره باز می ایستادم و از آن جا به کوه هایی نگاه می کردم که از سیاهی و خاکستری به سرخی و درخشندگی تغییر رنگ می دادند. با مهربانی به بیابانگردی که آرام از کنارخانه ام می گذشت خیره می شدم، و با علاقه با نگاهم دنبالش می کردم، برایش آرزوی سلامت می کردم و تاییدش می کردم زیرا راهی بهتر از راه من انتخاب کرده است، زیرا به عوض آن که مثل من نقش مالک یا ارباب را بازی کند، در واقع و به حق میهمان و زائری است به روی زمین.

شاید کشیشی از آن دست می بودم، اما شاید نوع متفاوتی می بودم، شب ها را در اتاق دلگیر مطالعه ام می کشتم، با هزاران شیطان درستیز می بودم، با وحشت از کابوسی که وجدانم آن را موجب شده بود بیدار می شدم و به خاطر گناهان پنهانی که با زنان جوانی که برای اعتراف نزد من می آمدند مرتکب شده بودم، احساس گناه می کردم. یا در سبز رنگ باغم را قفل می کردم. و می گذاشتم که خادم کلیسا خودش برود ناقوس را به صدا درآورد و برای مقامم در کلیسا و یا در دنیا به اندازه لعنتی هم ارزش قائل نمی شدم، روی کاناپه ای نرم دراز می کشیدم، سیگار دود می کردم و با تنبلی وقت می گذراندم. شب ها از تنبلی با لباس می خوابیدم و صبح ها تنبل تر از آن بودم که از بستر بیرون بیایم.

مطلب را ساده بگویم، من در واقع کشیش این خانه نمی شدم، تنها همان ولگردی بی ثبات و بی آزاری باقی می ماندم که اکنون هستم. در واقع هرگز کشیش نمی شدم، اما شاید دین شناسی سرسخت می شدم، یا گاهی شراب شناسی تنبل که بطری های شراب اطرافش را احاطه کرده باشند و دخترهای دم بخت ذهنش را اشغال کرده باشند، گاهی شاعر می شدم یا دلقکی دلتنگ و نگران با قلبی دردمند و محنت بار.

بنابراین فرقی برایم نمی کند که در سبز رنگ داربست ها و خانه کشیش بخش را از بیرون به تماشا بنشینم یا از درون، و این که با اشتیاق از خیابان به پنجره ای خیره شوم که آن مرد روحانی پشت آن زندگی می کند یا با حسادت از پشت پنجره به ولگردهایی خیره شوم که از خیابان می گذرند. هیچ فرقی نمی کند که من کشیشی باشم یا ولگردی باشم در خیابان، این همه برایم یکی است. جز چند مطلب مهم، و آن این که زندگی را احساس می کنم که در درون وجودم، در زبانم، در کف پاهایم در رنج ها و تمایلاتم به ارتعاش در آمده است می خواهم که روحم در همه چیز ساری و جاری باشد بتواند به صدها شکل در آید. می خواهم خود را در عالم رویا به شکل کشیش ها، بیابانگردها، زنان آشپز، کودکان و حیوانات، و بیش از هر چیز به صورت پرنده ها و درختان درآورم، همین ها است که من برای ادامه زندگی، بدان نیازمندم، چه اگر زمانی این امکانات را از دست بدهم و مجبور باشم که در چیزی به نام واقعیت گرفتار آیم، آنگاه مرگ را ترجیح می دهم.

به حوضچه ای تکیه دادم و طرحی از خانه کشیش، خانه ای که بیش از هر چیز علاقه ام را به خود جلب کرده است، و در سبز رنگ و برج کلیسای پشت آن را کشیدم. رنگ در خانه را احتمالا سبزتر از رنگ واقعی اش و برج کلیسا را هم شاید بلندتر از طول واقعی اش کشیده باشم هرچه هست خوب است. آن چه مهم است این است که حدود یک ربع ساعت در این خانه ساکن بودم. روزی به این خانه فکر خواهم کرد و دلتنگ خواهم شد- گر چه فقط بیرون آن ایستادم و تماشایش کردم، و اگر چه هیچ یک از ساکنان آن را نمی شناسم- چنان دلتنگم خواهد کرد که گویی واقعا خانه ام بوده است یکی از جاهایی که در آن کودک بودم و شاد. زیرا در این جا به مدت یک ربع ساعت کودک بودم و شاد. (ص ۴۵ تا ۴۸)

۷. فلاکت محض به انسان عمق می بخشد. (ص ۵۰)

۸. دوست دارم یک جفت چشم دیگر و یک ریه دیگر داشتم. پاهایم را روی علفها دراز می کنم و آرزو می کنم که بلندتر بودند.

ای کاش می توانستم بدنی غول پیکر داشته باشم. آن گاه می توانستم سرم را نزدیک برف ها روی یکی از کوه های آلپ بگذارم، در میان برف ها بیارامم و با انگشتان پاهایم آب را در دریاچه عمیق پریشان کنم به همین حالت آن جا می آرمیدم و هرگز بیدار نمی شدم، بین انگشتان دستم بوته هایی می روییدند و در لابلای موهایم گلسرخ های وحشی آلپ. زانوهایم تپه های کنار آلپ بودند و تاکستان ها و خانه ها و کلیساهای کوچک روی بدنم قرار می گرفتند. و تا ده هزار سال همان جا می ماندم و خیره می شدم به آسمان و خیره می شدم به دریاچه. وقتی که عطسه می کردم توفانی به پا می شد و هنگامی که نفس می کشیدم برف ها آب می شدند و آبشارها به رقص در می آمدند. زمانی که می مردم، همه جهان می مرد. آنگاه در طول اقیانوس جهان سفر می کردم تا باز با خود خورشیدی تازه بیاورم. (ص ۵۰ و ۵۱) (چه جمله های آشنایی- انگار شعری از فروغ فرخزاد است. - نخ نما)

۹. درخت ها همیشه برای من نافذترین موعظه گران بوده اند. من آن ها را هنگامی که به صورت قبیله و خانواده در جنگل ها و باغ ها زندگی می کنند احترام می گذارم. و برای آن ها هنگامی که تنها ایستاده اند، احترامی از این هم بیشتر قائلم. آن ها هم چون آدم هایی تنها هستند. نه هم چون تارکان دنیا که از سرضعف و ناتوانی به کنجی گریخته اند تا خود را نجات دهند، بلکه همانند مردان تنها و بزرگی چون بتهوون و نیچه. دنیا در لابلای بلندترین شاخسارهایشان جاری است و ریشه هایشان در بی نهایت آرمیده است. اما خودشان را آن جا رها نمی کنند، با تمام نیروی حیاتشان تنها برای یک چیز تلاش می کنند:

که خود را بر طبق قوانین خودشان به کمال برسانند، در قالب خودشان رشد کنند و نمایانگر خودشان باشند. هیچ چیز مقدس تر و هیچ چیز قابل تقلید تر از یک درخت  زیبا و تنومند نیست. هر گاه درختی قطع می شود و زخم عریانش را به خورشید نمایان می کند، می توان تمام تاریخش را در دایره های نورانی منقوش بر روی تنه اش خواند: در حلقه های سالهای عمرش، آثار زخم هایش، تمام تلاش ها و رنج هایش و همه بیماری ها و شادکامی های دوران زندگی اش، نوشته شده است، و همینطور سالهای سخت و سال های کامیابی، فشارهایی را که تاب آورده است و توفان هایی را که تحمل کرده است و هر جوان روستایی می داند که سر سخت ترین و اصیل ترین درخت ها، نازک ترین حلقه ها را دارند، و این را نیز می داند که در بالای کوه ها و در معرض خطرهای مداوم، فناناپذیرترین، تنومندترین و مطلوب ترین درخت ها می رویند. (ص ۵۵ و ۵۶)

۱۰. وطن نه این جاست نه آن جا، وطن در درون تو است، و گرنه هیچ جای دیگر نیست. (ص ۵۷)

۱۱. همه چیز در درون تو است، طلا و خاک ، شادی و درد، خنده های کودکانه و وحشت از مرگ. به همه چیز جواب مثبت بده، شانه از زیر هیچ چیز خالی نکن و سعی نکن دروغ بگویی، تو یک شهروند قابل اعتماد نیستی، تو یونانی نیستی و یا ارباب خودت، تو پرنده ای هستی در توفان. بگذار توفان به پا شود! بگذار تو را با خود ببرد! چقدر دروغ گفته ای! هزار بار! حتی در شعرها و کتابهایت نقش مردی سازگار، خوشحال و شاد را بازی کرده ای. درست همان گونه که مردان مهاجم در جنگ نقش قهرمانان را بازی کرده اند و در همان حال روده هایشان از ترس در هم پیچیده است. خدای من، بشر چه بوزینه مفلوکی است! همچون شمشیر بازی در برابر آیینه- خصوصا یک هنرمند، خصوصا یک شاعر، خصوصا خود من! (ص ۶۵)

۱۲. طریق پارسایی می تواند برای مردان مختلف متفاوت باشد. برای من این راه از میان خطاها و رنجهای فراوانی  گذشته است، از میان خود آزاری مفرط، از میان حماقت های گوناگون و جنگ هایی از حماقت های نخستین، روحی بودم آزاد و بر این باور بودم که پارسایی بیماری روح است. مرتاضی بودم و میخ به بدنم فرو می بردم، اما نمی دانستم که پارسایی به معنای سلامت و شادمانی روان است. (ص ۶۷)

۱۳. درمانهای خوبی برای افسردگی وجود دارد: آواز، تقوا، نوشیدن شراب، سرودن شعر و موسیقی و (سیر و سیاحت در تنهایی) (ص ۸۹)

۱۴. هم چون روز، بین صبح و غروب، زندگی ام بین شوق به سفر و دلتنگی برای خانه و کاشانه قرار گرفته است. شاید روزی به قدر کافی سفر کرده باشم و فاصله ها جزیی از روحم شده باشند، طوری که تصاویر آن ها را در درون خودم داشته باشم، بی آن که دیگر مجبور شوم آن ها را به واقعیت بدل کنم. شاید آن وطن و خانه پنهان درونم را نیز پیدا کنم، جایی که دیگر در آن اشتیاقی به باغ ها و خانه های کوچک سرخ نخواهم داشت و با خود، هم خانه خواهم بود! زندگی چقدر می توانست متفاوت باشد، کاش مرکزی وجود می داشت و همه نیروها به آن مرکز ختم می شدند! (ص ۹۲)

۱۵. بسیاری از خواسته هایم در زندگی تحقق یافته است. می خواستم شاعر باشم، شاعر شدم، می خواستم خانه ای  داشته  باشم، خانه ای ساختم. خواستم زن و فرزندانی داشته باشم، به دست آوردم. خواستم با مردم سخن بگویم و بر آنان تاثیر بگذارم، موفق شدم. و تحقق هر آرزویی خیلی زود به سیری و اشباع بدل شد و این درست همان چیزی بود که نمی توانستم تحمل کنم. شعر برایم به تردید بدل شد. خانه برایم تنگ شد. هیچ هدفی که بدان دست یافتم هدف واقعی نبود، هر راهی بیراهه بود، و هر سکون و آرامشی اشتیاقی تازه را در من بیدار می کرد. هنوز هم بیراهه های بسیاری را دنبال خواهم کرد و باز هم تحقق آرزوهای بسیاری مرا از خواب غفلت بیدار خواهند کرد. اما هر چیزی یک روز معنای  واقعی اش را آشکار خواهد ساخت. آن جا، که تضادها محو شده باشند، نیرواناست. هنوز درون من ستاره های زیبای اشتیاق  به روشنی می درخشند. (ص ۹۳)

+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 14:56  توسط   |